راه ترقی - ایرنا / سریال «گلسنگ» یک مشکل ساختاری دارد که هر چه جلوتر میرود، آشکارتر میشود: ردپای فیلمفارسی در سر و شکل فیلمنامه. این ردپا نه در قاببندی، نه در فضاسازی بلکه در منطق پیشبرد داستان خودنمایی میکند.
«گلسنگ» را باید در بستر درستش خواند. نمایش خانگی این سالها، در میان انبوه ملودرامهای سطحی و آثاری که گویی هیچکس برایشان انرژی ذهنی خرج نکرده، سریال ابراهیم ایرجزاد در نخستین قسمتها چیزی متفاوت به نظر میرسید. فضایی جدیدتر، بازیگرانی که واقعاً زحمت کشیده بودند و روایتی که ادعا داشت زندگی معاصر طبقه متوسط ایرانی را جدی میگیرد. همین کافی بود تا برخی مخاطبان و رسانهها آن را برجسته کنند، نه لزوماً به خاطر کیفیت استثنایی بلکه به خاطر فقر اطراف. وقتی میانگین پایین باشد، هر چیز کمی بالاتر از معمول، خوب به نظر میرسد. این برجستگی نسبی بود، نه مطلق. و رفتهرفته همین سریال هم بوی کندی و تکرار گرفت.
ایرجزاد برای «گلسنگ» زحمت کشیده، این را نمیشود انکار کرد اما زحمت کشیدن لزوماً به معنای رهایی از دامهای آشنا نیست. سریال از همان ابتدا یک پای محکم دارد و یک پای لرزان. پای محکمش بازیگران است؛ پای لرزانش فیلمنامهای که بارها و بیرحمانه به منطق فیلمفارسی پناه میبرد و این تناقض، عجیبترین ویژگی «گلسنگ» است: که همزمان هم چیزهایی دارد که باید نگه داشت، هم چیزهایی که باید دربارهشان حرف زد.
یکی از مهمترین امتیازات سریال، هماهنگی مهتاب کرامتی و الناز ملک در نقش دو خواهر است. این دو بازیگر آن قدر درست کنار هم نشستهاند که مخاطب «بازی» نمیبیند، «خواهر» میبیند. نه شباهت ظاهری از جنس چهره بلکه از جنس نگاه، ریتم گفتار و نحوه واکنش به هم. در بسیاری از سریالهای ایرانی، انتخاب بازیگران برای نقشهای خویشاوندی صرفاً بر اساس فالوور و تصویر اینستاگرامی انجام میشود و نتیجه تصنعی تحملناپذیر است. «گلسنگ» در این یک مورد درست عمل کرده. کرامتی با سنگینی همیشگیاش و ملک با شکنندگی و عصیانهای ناگهانی، یکی از معدود همنشینیهای باورپذیر در تاریخ اخیر سریالسازی ایران را ساختهاند.
فاطمه مسعودنیا پدیده بازیگری این سالهای سینمای ایران است که در «گلسنگ» حضوری درخشان و به نوعی تعیینکننده دارد. نقشش از نظر زمانی کوتاه است اما از آن دست بازیگرانی است که نیازی به دیالوگ ندارند. نگاهش، نفسهایش حتی سکوتهایش بار دراماتیک بالایی دارند.
مهدی حسینینیا هم بار دیگر در یک سریال نمایش خانگی ثابت کرده که میتواند نقشی را از آن خود کند. پدر خانواده در «گلسنگ» نه یک کلیشه است، نه یک طرح اولیه بلکه آدمی است با تناقضها و لایههای درونی که بدون حضور حسینینیا شاید کل ساختار خانواده داستانی فرو میریخت. الناز ملک هم با وجود برخی اورکتها و اغراقها، قابل قبول ظاهر شده. گاهی در مرز باریکی حرکت میکند و خطر میکند؛ گاهی در دام «عروسک بداخلاق» میافتد، اما حداقل تلاش میکند.
در مقابل، مهدی قربانی در نقش پرهام ضعیفترین بازی سریال را ارائه میدهد. نقشآفرینی تخت و یکنواختی که تماشاگر از این کاراکتر چیزی جزء پرخاش و عصبانیت و شاکی بودن از عالم و آدم نمیبیند. نه تحولی، نه ابعادی، نه لحظهای که کاراکتر از قالب از پیش تعریفشدهاش بیرون بزند. این نقش میتوانست یکی از پیچیدهترین شخصیتهای سریال باشد؛ در عمل به تقلیدیترین شکل اجرا شد.
اما اصل ماجرا جای دیگری است. «گلسنگ» یک مشکل ساختاری دارد که هر چه جلوتر میرود، آشکارتر میشود؛ ردپای فیلمفارسی در سر و شکل فیلمنامه. این ردپا نه در قاببندی، نه در فضاسازی، بلکه در منطق پیشبرد داستان خودنمایی میکند. جایی که فیلمنامه به بنبست میرسد، دست میبرد توی کیسه اتفاقات شانس. مرگ ناگهانی، تصادف، تقارنهای بیدلیل. رویدادها نه از شخصیتها بیرون میآیند، بلکه از بیرون به شخصیتها تحمیل میشوند. این همان چیزی است که درام واقعی را از ملودرام سطحی جدا میکند.
تم خیانت در «گلسنگ» نمونه روشنی از این آفت است. داستان از یک نقطه جذاب شروع میشود؛ نصاب ماهواره با بازی روحالله زمانی که بیخود و بیجهت بسط تجاوز و خیانت را در خانواده بسط میدهد و پس از آن است که شروع غیرعادی ظن بین محبوبه و ایرج آغاز میشود. تم خیانت به خودی خود میتوانست تم اصلی سریال باشد. ابهام خیانت در زندگی یک زوج طبقه متوسط، با تمام سوءظنها و غلطفهمیها و سکوتهای مخربش، اگر با پرداخت دقیق پیش میرفت میتوانست ستون فقرات یک درام قوی باشد اما فیلمنامه به جای اینکه این ابهام را بکاود، از زیرش فرار میکند و به مرگ ناگهانی محبوبه پناه میبرد. مرگی که نه از دل شخصیت بیرون میآید، نه از دل تنشهای انباشتهشده، بلکه صرفاً برای شوک زدن به مخاطب و تغییر مسیر داستان اتفاق میافتد. این استراتژی آشناست؛ وقتی نمیدانی قصه را به کجا ببری، یکی را بکش تا همه چیز به هم بریزد و از نو شروع شود.
بعد از مرگ محبوبه، سریال وارد داستان قصاص میشود. تم جابجایی قصاصکننده و قصاصشونده، عذاب وجدان و حس انتقام در دو خانواده از جذابترین موضوعاتی است که «گلسنگ» به آن دست میزند اما به همان سرعتی که وارد میشود، از رویش رد میشود. به جای آن، موضوعات سطحیتری مثل عاشقانه پروانه و حسن عیسوی با پرداختی کشدار، سانتیمانتال و غیرمعقول جای آن را میگیرند. فضای احساسی سریال در قسمتهای پایانی به اوجی میرسد که دیگر نه از جنس واقعیت است و نه از جنس درام؛ از جنس احساسات ارزان است. همین سانتیمانتالیسم که تدریجی پیش میرود و در قسمتهای آخر به اوج میرسد، یکی از مهمترین شاخصهای فیلمفارسی در این سریال به حساب میآید.
وضعیت شخصیت خواهر محبوبه هم از همین جنس است. فرامرز، نامزدش، آشکارا به او و بدتر از آن به خواهرزادهاش ابراز علاقه میکند. چرا یک زن نسبتاً بالغ و هوشیار باید با چنین آدمی ادامه دهد؟ فیلمنامه پاسخ قانعکنندهای ندارد. نه تحلیل روانشناختی، نه انگیزهای که برای مخاطب لمسپذیر باشد. رفتاری به شخصیت چسبانده شده بدون اینکه از درون او بیرون آمده باشد. این همان «شخصیتپردازی الصاقی» است که سم مهلک درام واقعگراست.
یک ایراد ساختاری دیگر را هم باید صریح گفت: «گلسنگ» کشش ۱۰ قسمت را ندارد. به راحتی در نصف این تعداد قابل اتمام بود. بخشهای کشدار و کسلکنندهای وجود دارد که نه به شخصیتپردازی کمک میکنند، نه به پیشبرد داستان؛ فقط حجم را پُر میکنند. این تورم روایی در نهایت کشش دراماتیک اولیه سریال را فرسوده میکند و مخاطب را در نیمه راه از نفس میاندازد. «گلسنگ» زندگی معاصر مردم ایران را تا حدی خوب روایت میکند و در قسمتهای نخست همراهی برانگیزی کسب کرد، اما تا انتها این کشش دراماتیک ادامه پیدا نکرد.
در نهایت، «گلسنگ» بیش از اینکه یک سریال موفق در نمایش خانگی باشد، یک تجربه خوب برای سازندگانش است. چرا که همانقدر که در لحظاتی جذاب و گیرا از آب درآمده، به همان اندازه هم بخشهای کشدار و کسلکننده دارد. ایرجزاد استعداد دارد و بازیگران خوب انتخاب کرده اما هنوز درگیر فرمولهای کلیشهای فیلمنامهنویسی است که سالهاست داریم میبینیمشان. این سریال در میان ضعیفترینهای نمایش خانگی نیست اما آنقدرها هم که تصویر شد نیست. جای تأسف است که بازیگرانی این اندازه خوب کار کنند و فیلمنامه مدام از پشت خنجر بزند.